پرودگارا ،

خداوندا تو را قسم میدهم به هفت آسمانت ،

پاکی و معصومیت کبوترانت ،

به شقایقهای دشتهای بیکرانت ،

تو را قسم میدهم به ستاره های کهکشانت ،

 به دریاهای جاودان و به آبهای جاری و روانت ،

تو را قسم می دهم به برگهای پریشان حال خزانت ،

 که قلبمان مشکن ،

 اشکمان مریز و آباد کن دلهایمان ،

 غرق نعمت کن روزگارمان ،

 با عزت کن ناممان ،

 دلپذیر کن کاممان و قرین صحت کن جانمان ،

 خدایا پروردگارا

تو را قسم میدهم به پرستوهای غربت کشیده ،

 به عظمت غروب ،

به سادگی سحر و به آرمش سپیده ،

 به پاکی
لبخندهای کودکانه

 و به عزت و عصمت عشقهای جاودانه ،

 که قلبمان را مجذوب محبت ،

زبانمان مست مروت

و وجدانمان را برقرار عدالت گردان .

 پروردگارا پنجره دل بگشا به سوی بیماران ،

 گرفتاران ،

به سوی سرهای بی سامان ،

به سوی دلهای چشم انتظار

 و عاشقان بی صبر و قرار که چشم انتظارند ،

چشم انتظار شفای تو ،

 وفای تو ، عطای تو و رضای تو .

 پروردگارا پنجره دل بگشای

 به سوی دلهای دردمند که دلی دردمند دارم

 و سری سرگردان و فکری نگران

 و گمشده ای در غبار روزگار

 و روحی بی صبر و قرار

و دلی چشم انتظار .

 

خواستم برات سبزه عید بفرستم...

گفتم شاید طاقت نیاری و تا عید بخوریش.

بهار میاد و همه‌چیز رو تازه می‌کنه، سال رو، ماه رو،

روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به

همه اون تاز‌گی می‌ارزه، «دوستیمون»!

 چرا؟چرا با رفتن تو............ ..بهار می اید ؟
...امدی در سرمای زمستان... به سردی زمستان بودی.....
به غم انگیزی  شبهای تنهایی..... 
به خشکی برف  ...
می روی..... بهار می اید ...
به نظر معامله خوبی  است....
امید ان دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند ...
چه امید مبهمی...گردش روزگار خطا ندارد ....
زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند...

 

 
به همین سادگی تو رفتی و رد پای رفتنت رو ، رو دلم جا گذاشتی...به همین سادگی
 من تنها شدم...تنها تر از خاطره های با هم بودنمون که حالا غبار فاصله اونها رو پشت
 دستهاش قایم کرده...تو که رفتی دلم به جرم عاشقی محکوم به مرگ در حبس ابد شد و برای
چشای بیقرارم حکم انتظار صادر شد...اما جرم من فقط عاشقی بود همین...
عطر خیالت دیگه مجال بوییدن گلهای اطلسی رو نمیده....هر شب نسیم رویا چشام رو نوازش
 میکنه و ماه اشکهاش رو روی گونه ام میکاره....
حس خوب بودن تو از دروازه ی خاطره هام عبور میکنه و رد پای شکوفه های سیب رو
به جا میذاره...آه که چه قدر خسته ام...خسته ام از تکرارهمیشگی فردا....خسته ام از تکرار
واژه هام که همه رنگ تو رو دارند....می خوام اشکا ی بی پناهم رو تو دستام بگیرم و شمعی
 به خاموشی تموم نا گفته ها روشن کنم...می خوام تو این افسانه ی شب زده که واسم
رنگ حضور نداره تو کوچه ی بهار تابلوی بن بست بزنم...
تو این خلوت گم گشته ی سرد یه نفس مونده به صبح...تا پایان من...فقط یه نفس...
www.hamtaraneh.com


همیشه شادکام باشید......