يکی در مرگِ شقايق


 يکی در فصل ِ خزان


 و هر بار تو به من زندگانی بخشيدی!

تو مهربانانه به من عاطفه بخشيدی!


 تو به من گفتی بمان


 و من ماندم!


 *مـــــاندم!*


 من ماندم که با تو بروم به سر قله احساس .

که قدم بزنيم در کوچه بن بستِ شکوه خالی از شک ...

خالی از ترس ...

خالی ازبيم*

  *من گاه با خود می گويم:


 که چرا بين من و تو اينهمه فاصله است


 اينهمه دوری راه...
 
اينهمه سختی هجر.. که جدائيم چرا؟

 

روزهايی  كه بی  تو  می گذرد  ... گرچه  با  ياد  توست  ثانيه هاش

آرزو  باز ميكشد  فرياد...  در كنار  تو  می گذشت  ايكاش  ..!*

************************************************

با هزار سلام خدمتتون . عزيزانم

اميدام

من خيلی خدای بزرگ رو شکر ميکنم که با وجود اينهمه دوری و غريبی بازهم دوستای خوبی مثل شما رو بهم داده . که هر بار با ديدن و خوندن کامنتهای قشنگتون . کلی به خودم و به بودن خودم . اميدوارميشم . باور ميکنم که اگر خدا از روی حکمتش دری رو ميبنده و از همه چيز دور ميکنتم . ولی باز هم شما دوستای خوب رو به من داده که با داشتنتون غمهامو فراموش کنم .

نازگل عزيزم خيلی از مهربونيات ممنونم .