بی تو مهتاب شبی باز از ان كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره بدنبال تو گشتم.....

اگه دوست داشتی بگو بقيه اش رو هم برات نويسم. اخه ميدونم همه اين شعرو دوستدارند و از حفظ هستند. منم چون خيلی خاطرهها  با اين داشتم .گفتم بنويسم امروز. اخه ميدونی امروز بيشتر از هر روز ديگه دلم هواتو کرده . امروز صبح که بيدار شدم ديدم فريانم تمام نامه هاتو چيده کنارش و داره با اون چشای شيطونش  عکسای کارتهاتو ميبينه. خوب شد باباش سر رسيد وگرنه خدا ميدونست چی ميشد.... نامه هاتو از فريان گرفتم و دوباره مثل هميشه ساعتی رو به ديدن خط تو با چشم گريون گذروندم. و هی با خودم گفتم .....بی تو مهتاب شبی......

  • هنوز نوشته قشنگت روی ديوار اتاقم هست که . گفته بودی

فکر من مباش مسافر

به سپيده ها بيانديش

ولی واقعا مگه ميشه. به تو نيانديشيد . مهربون .تو سپيده زندگيم بودی . ولی الان حتی اجازه ندارم بهت فکر کنم

ولی واقعا که  همه ادما حسود بودن....