سلام

دوست دارم بنويسم . دوست دارم حرف بزنم . ولی ميدونم نميخونی . ...

ميدونم . نميای...

ميدونم نيستی...

ولی چه کنم؟؟؟؟؟؟؟ 

 

 

چگونه شعری بسرايم که وصف تو را بیانگر باشد و گویای مهربانيت ...

حتی دلم هم عاجز شد که چگونه دل سپرده ای باشد

 برای اين همه پاکی و زلالی چشمانت....!

تو عطوت مسلمی و پر از مهربانی که با هیچ کلامی نیمتوان توصيف کرد

خوشی و شادی در معيارم نميگنجد وکلامی شادم نخواهد کرد

 به جز وصف جمال تو و دیدن تو ای مهربان....

تا تو را دیدم همه شبهایم همواره آبستن عشق شد

عشقی که تو در ضمیرم ترسیم کردی

 و حال بگو بی تو چه میتوانم کنم که یارای تفکر را ز من سلب کردی...!

 به جز سوختن و ساختن در فراغت چاره ای نماند ٬

 در ظلمت شبها...

 شبهای حادثه عشق و بيداری ، برای من و این بی تو بودن...!

بگو شب را چگونه در نبودنت سحر کنم

 و دل تنگی غروب را در ثانیه ها که رنگ خون به اسمان می پاشد

 نظاره کنم....؟

تمامی شباهنگام شاهد سوختن شمعها بودم

 و پاسی از شب را در تارکی بسر بردم ....

شمع سوخت و خاکستری بجا نماند

و پروانه بی جان تو بدون کمترين واکنشی بی صدا جان داد ...!

 شب مرگ شمعها بود و شقايق...شبی که دوستت دارم را به زبانت شنيدم

 و زبانم بند آمد...

دنبال کلامی بودم در پاسخ ....

 هيچ کلامی همراهی نکرد ،

 بگویم که من هم دوستت دارم بیش از خودت

 و خوبی ات در کلامم نگنیجد...

عشقی که به من ارزانی داشتی آنچنان عظمتی داشت

که مرا بهمن وار با خود   برد به قهر دره هستی

 و تا چشم باز کردم تو در اوج قله بودی

 و حس ميکنم راه زیادی بود تا دامنه عشق تو فتح کنم

 به ناگه همانند گردبادی در من پيچيدی و با من در آميختی ....

 من و تو گردبادی شديم يگانه...

مثال اقیانوسی مرا در تلاطم عشق جابجا کردی

و به ساحل نیکبختی رسیدم و لی میدانم....

 من ميدانم که زيستن در کنار تو تشنگی عظيمی خواهد بود

بر کنار اقيانوسی ارام در حسرت يک قطره اب خواهم ماند....!

تو چگونه دوستم ميداری؟

که اکنون این خواستن را پنهان میسازی مگر از مرگ شب نميترسی؟

 من از مرگ شب میترسم و بی تو بودن را تجربه کردم ...

دیگر نمیخواهم شاهد مرگ پروانه ای باشم ....

 مگر نميدانی که عشق پنهان کردنيست...؟

در پستوی خانه؟

 عشق را در نهان خانه دلت پنهان کن که میخواهم با تو نجوا کنم

 و بگویم شب را چگونه بی تو سحر کردم .

شب را ،

 به نور شمعی کشتم

و به قیمت مرگ دل پروانه وارم ...

 طلوع فجر سپری شد

 و از فرط خستیگی چشمانم تا کنون فلق را نشناخته

 چرا که ما سیب را خوردیم

 و از بهشت رانده شدیم

و خوب ميدانيم که اين درخت شيرين ميوه ای نخواهد داد

 و عشق من تو به ثمر نخواهد رسید