از همان روزيكه دست حضرت قابيل

       گشت آلوده به خون حضرت هابيل


از همان روزيكه فرزندان آدم 

            زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد



آدميّت مرد،گرچه آدم زنده بود


از همان روزيكه يوسف را برادرها به چاه انداختند


از همان روزيكه با شلاق و خون ديوار چين راساختند



آدميّت مرده بود


بعد دنيا هي پر از آدم شدو اين آسياب گشت و گشت

اي دريغ آدميّت بر نگشت


قرن ما روزگار مرگ انسانيّت است


دركويري سوت و كور  

              در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور


صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق


گفتكو از مرگ انسانيّت است


صحبت از پژمردن يك برگ نيست


فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست


فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست


فرض كن جنگل ،بيابان بود از روز نخست


من كه از پژمردن يك شاخه گل


از نگاه ساكت يك كودك بيمار


از فغان يك قناري در قفس


از غم يك مرد درزنجير ،حتي قاتلي بر دار


اشك در چشمان وبغضم در گلوست



مرگ اورا از كجا باور كنم! ! !

                  ***************************

اول سلام .

بعد هم / خواستم بگم که عمه تولدت مبارک .

و همچنین تولد بابا عظیمی رو بهشون تبریک میگم .