من قدرت فرياد را از دستان باد گرفتم

تا تمام سکوتم از عشق معنا شود...

من در اين جنگل تاريک به دنبال مردي سياه پوش ميگردم...

او که همچون شبهي گذرا آمد

و قبل از اين که صدايش بزنم

 در ميان درختان مه آلود و غم زده گم شد....

گويي کسي قلبش را در گنجه ي زمان محبوس کرده بود.

از چشمانش رنگ شادي رفته بود و دستانش پر از تمنا بود....

ميدانستم که ميتوانم از حقيقت برايش معنايي شيرين تر بسازم اما او نبود...

آري او ديگر نبود .

او از ميان تمام درختان گذشت

و به سرزميني سفر کرد

 که کليد گنجينه را بيابد

و خود را برايه هميشه از زندان ابدي رها سازد....

و اکنون در اين ثانيه هايه يخ زده فقط من و تو مانديم.

به اطرافت نگاه کن.

ميخواهم بخوابم و قانون اين جنگل را زيره پا گذارم

اما افسوس که اين شهر.

شهر بي خوابيست.

کاش حقيقتي بهتر به سراغم مي آمد

و مرا از اين برزخ نجات ميداد.

اما گذر زمان در گوشم ترانه ي تنهايي ميخواند

 و من هنوز با نگاهي بي معنا به دنبال معني عشق ميگردم.

 گويي هزار سال از عاشقي دورم.....

                                            

  یادگاری