يه ميز خالي ميزارم .

يه رو ميزي خوشگل `پهن ميكنم . روش .

ميرم و تمام شمعهامو از توي همه جاي خونم جمع ميكنم و ميچينم روي ميز ...

همه رووووو بزرگ . كوچيك .

 يه شاخه گل هم از توي حياط خونه ميچينم .

غنچه هست . ولي من ديگه از چيدن غنچه ها دلگير نميشم . ديگه از گل چيدن ناراحت نميشم . مگه نه اينكه تو غنچه بودي؟مگه نه اينكه هنوز ميخواستي رشد كني و بالا بري . ولي.....

خوب اشكامو پاك ميكنم و برميگردم توي اتاقم . شمعها كه آماده هست گلم هم ميزارم روي ميزم . جلوي چشمم . حالا ميخوام پروانه خودمو بيارم . ميرم و قاب عكس قشنگتو از جلو آينه ميارم و ميزارم روي ميز. حالا . درست شد ... شمع و گل و پروانه من .... ولي اينجا يه چيزي از همه بيشتر نشون ميده خودشو . اونم غم هست غم اين پروانه ... غم اين سفر كرده .... غم نبودنش . .... ديگه هر شب كارم اين هست . از8 آذر شروع كردم و يه شمع ميزارم تا صبح كنار عكست روشن باشه . آخه ديگه 8 دي نزديكه . روز تولدته داداشي . وقتي شبا ميخوام بخوابم . نگام كه به عكست ميوفته . تا جايي كه جون دارم برات فاتحه و صلوات ميفرستم . اميدوارم كه به روح پاكت برسه . از خدا ميخوام كه پنجره اي از بهشت برات باز كنه . كه بتوني همه جا رو ببيني ..............آمين

******ميخوام اقرار كنم كه خر بودم ********

خيلي بي غيرتم نه؟ خيلي بي ........... ميدونم .

 الان كه داري اين نو شته ها رو ميخوني پيش خودت ميگي  وايييي باز شروع كرديي؟؟؟ . (( البته به جز دوستام ))

 ولي اين قصه غصه ماست .

تمومي كه نداره گلم .

فقط يه وقتايي خيلي كم .

از رنگش كم ميشه . ولي بازم . بعد از همه اين حرفا كه بگذريم ميرسيم به اين كه ما ديگه (( او ))نداريم .

 برام مهم نيست كه توي اين مدت چه حرفايي برام گفتن . همتون گفتيد . آخي عاشقش بودي؟دوستش داشتي؟ آخه چرا اينجوري ميكني؟ پسر عمو كه اينهمه رفتنش غصه نداره .... راست ميگي .

 تو راست ميگي . هم تو كه از دلسوزي اينحرفا رو ميزني . هم بقيه كه از كينه و دشمني ميگن .

 ولي واقعا . رفتن رضا كبريتي بود كه به همه احساس من كه مثل يه انبار باروت بود و پر شده بود از تنهايي و غم و انزوا چه كنم .... خورد بهم و داغونم كرد .

 من مرگ دوست خوب مامانم روم اثر گذاشت و از اينكه اينهمه سال با نداري زندگي كرد و با بي شوهري 5 تا بچه رو بزرگ كرد و آخر هم با سرطان خون مرد ناراحتم كرد . و 7 روز تموم مشكي پوشيدم . من مرگ پدر عروسمون كه هنوز 4 تا بچه هنوز توي خونه داشت و يه زن بي زبون و آخر هم با كلي بدهكاري با قلب مريضش از دنيا رفت . ناراحتم كرد . و 7 روز به احترامش . مشكي پوشيدم و بعدش هم يادم رفت فقط ناراحت بودم وقتي ياد اون زن بي دست و پاي مهربونش ميوفتم . هنوز هم با گريه كردن حاج حانم . ناراحت ميشم .....

 وليييييييييي رفتن رضا . رفتن ساده نبود . رضا از گوشت و خون من بود . فاميل من بود . جوووووووون بود و داغ جوون از هر داغي سنگين تره .

 بعد از رضا هم خيلي ها رفتن . ( خدارو شكر از خانواده نزديك نبودن )) 15 تا مرگ توي يك سال داشتن . فاميل من . ولي هيچ كدوم به سنگيني مرگ رضا نبود .٫

يادم مياد هميشه وقتي باهاش حرف ميزدم . . هر وقت كه ميديدمش . هميشه اين اميد رو داشتم كه اگه الان كم ميبينمش . ولي بالاخره مياد پيش خودمون . از فكر اينكه منم تنها نميشم اونوقت . بالاخره يه فاميل من هم اينجاست كه وقتي دلم گرفت برم پيشش . دلم قيلي ويلي ميرفت .

اگه بگم . به اندازه داداشم دوسش داشتم دروغ گفتم . چون الان حس ميكنم . واقعا از مهدي بيشتر دوسش داشتم . خيلي بيشتر .چون . برادي رو بيشتر از داداشم بهم نشون داد . هر چند بازم ميزارم پاي گرفتاري و بي معرفتيش .....

من حتي نتونستم فيلمي كه اينهمه براي ديدنش لحظه شماري ميكردم (( فيلم مراسم )) رو ببينم . حتي فكر كردن و تجسم اين صحنه ها ميريزتم بهم ... نتونستم .

 فيلم اصلي پيش عمه بود و هر بار خودش يه كم برام ميگفت و وقتي ميديد . داغون ميشم . بحث رو عوض ميكرد ..

توي اين يك سال بعد از رفتن رضا . خيلي چيزها ديدم كه باورش برام سخت بود . ولي سنگين نبود . يك سال تموم . به ندرت فقط اگه مراسمي خاص بود لباس سياهمو در آوردم . ... مو رنگ نميكردم . فقط 2 بار ... حتي ابروهامم اگه به خاطر عروسي فاميل شوهرم نبود بر نميداشتم . ولي هيچ كس نفهميد . همه ميگفتن كه چي؟تو داري خودتو از بين ميبري واسه چي؟اونا نمي فهميدم كه نميتونم . دست و دلم به كاري نميره . يادم مياد من كه عاشق غدا هستم . 4 شبانه روز فقط آب از گلوم پايين ميرفت .... اونم به خاطر اينكه اشكم زياد بود و تشنم ميكرد ...

. وايييييييييييييييي ولييييي غصه اين نيست ::

 قصه غصه من همين نيستت كه تو فكر ميكني.... ميدوني يه لحظه ازم دور نبود و نيست . حتي توي شادترين لحظه هام . .همه اين فاميل ميگفتن . شاد باش و بخند خود رضا هم شاد بود و هميشه توي خنده و مهموني . .. آره يادمه =======

از ته دلم خوشحال ميشدم . وقتي ميومد خونمون و سر به سر هم ميزاشتيم . به خدا خيلي با حيا بود . نه مثل بقيه فاميل .... اينهمه . شوخي و خنده داشتيم يه بار اخمشو نديديم . يه بار نديدم پشتم حرفي بزنه . وصله اي بهم بچسبونه . با ابنكه من اونروزا شوهر نداشتم بعد از رفتنش . گفتم ديگه قدر همه فاميلمو ميدونم . با هاشون مهربون تر ميشم . كه وقتي رفتم . منم خاطره خوب از خودم بزارم .

 وليييييي با عموهام كه نزديك تر شدم .

 زناشون ميگفتن . ااااا تو عمو تو به من ترجيح ميدي . منو ميخواي چيكار ؟ .. ميگفتم نه .... شما هم برام عزيزيد .. خانم اون يكي عموم كه خدا بهش عمر بده . اينقدر دعا و نماز ميخونه ولي (( )) از جلوي روش كه نميشد چيزي فهميد . ولي خبر از پشت سرم داشتم كه چه قدر ناراحته از بودن من .. يكي ديگه از عموهام پروفسور هست . و استاد دانشگاه ايران و المان . دايم توي ميتينگ و سفر . اصلا نميشد ببينيش. ولي بازم ميرفتم خونشون . عمه بزرگم كه نرس بيمارستان بود و اصلا وقت نداشت به خودش سر بزنه ولي حيووني خيلي مهربونه و مهربونيش از جون و دل هست . از همه فاميلم داشتم يه عمه كوچيك . كه اي كاش اونم نداشتم .......

 سنگ صبورم بود . از هر چيز كوچيكي كه برام پيش ميومد . باهاش مشورت ميكردم و نظر ميخواستم . بدون اينكه بدونم . اي دل غافل . عمه كيلويي چنده؟

 اون داره از من حرف ميكشه . ميخواد از زندگي من سر در بياره . هي ديدم / حرفام توي فاميل پخشه . ميگفت اااااااا تو بازم واسه مامانت و خواهرت حرف زدي؟اونا هم رفتن و به همه گفتن .

 توي دلم ميگفتم اي خدا . خدا رو شكر كه يه عمه خوب بهم دادي . قصه همين طور گذشت . روز به روز ..... وقتي كه رضا رفت . پيش خودم گفتم . من ميشم جاي رضا بچه زن عموم . كه اينقدر غصه نخوره . همش فريانو ميبردم خونشون . هر هفته باهاشون ميرفتيم خونه رضا . بهشت زهرا . قطعه 224 رديف دوم . نشونيش هم اون كانتر سبز هست كه پايين پاشه . ((بعضي شبا اينگار روحم ميره بازم اونجا ))آره . خودمو به اين عموم و خونوادش خيلي نزديك كردم . گفتم ديگه طاها داداشي من . دو تا دختر عموهام هم خواهراي من . مثل خواهر بودم براشون . وقتي دلشون براي رضا تنگ ميشد . مينشستيم و از خاطراتش ميگفتيم . منم هر وقت براي صداي رضا دلم تنگ ميشد به طاها زنگ ميزدم .

 ولييييييييييي افسوس كه من فقط يه طرف قضيه بودم . فقط يه طرف كه خودم بودم ميديدم . نه اونهارو .///// از همه دوستام فاصله گرفتم . به جز پروانه .. ( فقط 2 بار ديدمش) ديگه به كسي زنگ نميزدم .

ميخواستم خودم باشم و فاميلم .

 اما افسوسسسسسسسسسسسس

 بعد از اومدن به لندن . عمه آذرم كه خيلي خدايي شده . زنگ زد بهم .

 و هي از خدا گفت و از ناكجا آباد گفت ...

 ميگفت كه هر كسي بهت بدي ميكنه . بسپار به خدا .

(( تو رو هم سپردم ))

ميگفت . زودتر مسيرتو پيدا كن

(( مگه گم كردم؟))

 ميگفت . من هميشه بهت زنگ ميزنم . . تو ديگه قرص نخور

(( كه من فضولي كنم . سر از كارت در بيارم))

 ميگفت / برات نامه ميدم و جوك ميفرستم .

(( دروغگو ))

 اما . شرط داره ؟؟؟؟؟ فقط به كسي نگو

 (( تو هم به كسي نگو . مثل من نباش ))

 من هميشه باهاتم . باشه :*

((((( منم كه خر . ذوق مرگ بودم و زود باور 1 هفته نشد . با اون خبراي بد روبه رو شدممممممممممممممم.

اي خدااااااااااا . از همون عمه بود .

 اينهمه سال . هر چيزو ازم شنيده بود و ميدونست به همه گفته بود آبروي منو توي فاميلم برد . از اينترنت و دوستام و ووووووووووووووووو و اينجوري بود كه ديگه پشت دستمو داغ گذاشتم كه كسي رو نداشته باشم و نه ديگه اعتماد كنم .

 روزي هم دلم گرفت به روش امام علي كه ميرفت توي چاه درد دل ميكرد . منم ميام اينجا مينويسم . تا مثل الان خالي بشم

 اين فروغ هستم ::::.نه اون فروغي كه توي ذهن كثيف عمه اش هست . من واقعا دارم به اين نتيجه ميرسم كه وقتي عمه من بي دين و ايمان بود و بي قيد خيلي با اعتماد تر بود . تا حالا كه نماز اول وقتش ترك نميشه

 خدا رو شكر ميكنم كه رضا نيست . كه اونهم . محبت منو نزاره پاي نظر داشتنم . مثل داداشش

من همه فاميل و دوستامو دوست دارم . همه رو . چه فاميل خودم . چه فاميل شوهرمو . البته بعضيهاشونو نه :( و اينم اينجا ميگم كه شوهرمم دوست دارم ... هر چند كه اونهم يه نا.... هست در زمان خودش . مثل آدماي دوروبر خودش . ولي باز هم به احترام خودم دوسش دارم . هيچ وقت هم فكر جدايي از اون به سرم نيست . ( لااقل تا ازدواج خواهرم) پس همه رو مثل داداشاي خودم و خواهراي خودم دوست دارم . من نظري به كسي ندارم . و نداشتم . من آزادم . آزاد آزاد . ولي اين دليل بي قيدي نيست .من متاهل هستم . متعهد نيستم به كسي جز خدا . و اين دليل نميشه كه به هر كسي گفتم سلام . يعني (.... )من بالاخره شوهري دارم كه هم زندگيمو به ...... كشيده و هم شناسنامه ام رو . پس به خاطر پسرم من( فروغ ) كشته ميشه و يه مادر جاشو ميگيره .((مامان فروغ)) البته اگه لياقت داشته با شم .

ديگه همه دنيام سه تا چيز هستن . ياد رضا . ......... مادرم كه اول همه چيز هست و بيشتر از هميشه قدرشو ميدونم... پسرم . و خواهرم ولي من تا دنيا دنيا هست و هستم . ياد رضا رو توي دلم حفظ ميكنم .

 اين نامه رو نوشتم براي همه دوستان و آشنايي كه دوست دارن منو بيشتر بشناسن

 ياد ياران سفر كرده بخير