مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.
خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم...
 بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد...
خسته شدم بس كه تنها دويدم...
 اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن...
 مي خواهم با تو گريه كنم ..
. خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم...
مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم
و شانه هايت را ببوسم...
خسته شدم بس كه تنها ايستادم
م
شب یلدا طولانی ترین شب فقط ۱ دقیقه

 
چشمهايم را مي بندم
و زير لب آرام آرام زمزمه مي كنم :
گل من !
زندگي ،‌بدون روزهاي بد نمي شود؛ بدون روزهاي اشك و درد و خشم و غم .
اما ،‌روزهاي بد ، همچون برگهاي پاييزي ،  شتابان فرو مي ريزند ، و در زير پاهاي تو، اگر بخواهي ، استخوان مي شكنند ،‌و درختْ استوار و مقاوم بر جاي مي ماند.
گل قشنگ من !
برگهاي پاييزي ، بي شك ، در تداوم بخشيدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشيدن به تداوم درخت ، سهمي از ياد نرفتني دارند ....
طعم حرفات هنوز شيرينه .
چه سخته با تو بودن و تنها موندن
چشمام رو مي بندم
سكوت مي كنم ....سكوت
و مزه شور قطرهاي بي تاب،دهان خشكم را به ضيافت مي خواند
چشمهايم هنوز بسته است
باور كن
 
 
امشب ديگر برای تو می نويسم....
آری تو ، باز هم تو ، فقط تو...برای تو که آبی ترين ، آبی ها هستی ..کلامم تلخ است ، روزگار
و قلمم تلخ تر . هر چه در دفترم نوشتم مشق درد بود.اما نوبت تو که رسيد ، شيرين شيرين
شد.اصلا تو يک معمای هميشه تازه و شيرينی ، ناشناخته . دوست داشتنی ، مثل عشق ، مثل
درخت...پس خوشا به حال من که باز شب از تو و برای تو می نويسم...
 


 صنوبري که اشک هايم را ديد ،


 آينه اي که شکست و ستاره اي که تنها ماند ،


 شهادت مي دهند که به شوق بازگشت تو


 دل تنگم را جلا دادم و رنگين کمان مهر را


 در درونم شعله ور ساختم.


اي گل ياسم بازگرد ، که من از آسمان چيزي کم ندارم

 



امروز پنج شنبه هم هست . یادمون نره که . دونه های انار دلشون به صلوات یا فاتحه ای  شاد کنیم .

   
   
    یاد یاران سفر کرده بخیر