نمی دونم گنجشک ها که شبیه هم هستند چه جوری همدیگه رو می شناسن

 و نمی دونم چند نفر شبیه من هستند که تو دیگه من ُ نمی شناسی 

alt

درسته كه میگن عاشقا همیشه راست میگن ؟ یا اینكه اونا همیشه با قلم دلشون می نویسن ؟ ولی من مطمئنم كه هرچی می نویسم بهانه‌ایه واسه اینكه خودمو آروم كنم . خودمو از دست این روزا كه همشون منو به شكل یه مجسمه می بینن رها كنم . دلتنگی واژه قشنگیه ، خیلی قشنگ . ولی ای كاش همیشه این زیبایی كوتاه باشه تا بیشتر به دل بشینه . انتظار به آدم امید میده . انتظار به دیدار معشوق . براستی چه زیباست ...

نمی دونم چرا هر وقت دلم می گیره به اینجا واسه درد و دل نگاه می كنم . اصلا مگه همینجا نبود كه منو به عشقم رسوند . در ضمن اینجا مطمئنم كه همیشه عشقم حرفای دلمو می خونه . منم دوست دارم عشقم ته دلمو ببینه . ببینه كه چطور دارم می سوزم . ببینه كه چطور اسیر بهانه هاش شدم . می خوام بفهمه كه دوستش دارم . می خوام بفهمه كه من با اون قهر نكردم ، با خودم قهر كردم . با خودم كه نمی تونم به خودم ثابت كنم كه انتظارم بی نتیجه نمی مونه . اون باید بدونه كه نمی تونم با خودم كنار بیام . نمی تونم ... !

به راستی دیوونه ها هم حرفای قشنگی می زنن . حرف اونا هم مثل حرف عاشقا از ته دل بلند میشه . یه دویوونه هم مثل من اینجا نشسته و حرفای دلشو به قاصدك قصه هاش میزنه تا به عشقش برسونه . منم یه قاصدك برای خودم دارم . یه قاصدك سفید كه فقط اون می تونه حرف دلمو بدون اضافه و كم كردن به عشقم برسونه . پس قاصدك من ، بهم بگو از مهربونم چه خبر و یادت نره حرفای دلمو بهش برسونی .

این شعر هم به عشق تو گفتم . به عشق صبایم كه خیلی خوبه منو بیشتر بفهمه . منتظرم ... !

ميخوام روي بلندترين قله وايسم .. با تمام وجود داد بزنم : عشق من دوست دارم ! 

ولي حسش نيس تا اون بالا برم

alt

آسمان چه معصومانه می بارد و باران چه عاشقانه آهنگ زندگی را می نوازد. زیر سایبان گرم نگاهت در سرای پر مهر قلبت آرام می گیرم و خیره در کوچه های زمان با سنتور ابرها آهنگ نام تو را مشق می کنم .

دیروز که از برج خاطره هایم به اوج پروانگی پریدی و  رویاهای شبانه ام را به رنگین کمان واقعیت پیوند زدی:

فهمیدم که دوستم داری .

دیروز که با تلنگر احساسات شیشه های سیاه نا امیدی شکستی و احساس امید واری را به دهلیزهای قلبم روانه کردی شادمانه فریاد زدم:

می دانم دوستم داری

اینکه دستان سبزت را حائل اندیشه های آسمانیم کرد و به دریای خوشبختی سوقم می دهی وبا مهربانی دیباچه ی قلبم را به الماس های سخاوتت مزین می کنی

دیوانه وار می پرستمت از اینکه دوستم داری .

  

چه زیبا لحظه ای بود آنگاه که چشمانم را با رد نگاهت متبرک ساختی.

اندوه ما نان نیست اندوه ما آنانند كه نان ما می خورند با خورشی از مغز ما ....!