دلم سکوت کرده است و روز به روز حواس من شفافیت خویش را از دست می دهد .. مثل زمانی که پلک نزدیک می کنی تا کورسویی ببینی از ساحل دوردست ...... اما زمان زیادیست که در کابوس پریشانی گرفتارم و مدام با خود می گویم کی تمام می شود روزهای سنگین ؟ روزهایی مثل تابستان دم کرده و داغ ... روزهای مرطوب و شرجی تابستان که نفس تا خرخره بالا نمی آید ؟ ... لذت زندگی فرار می کند از من یا من فرار می کنم از همه چیز..... من دلم برای خودم تنگ می شود .. برای روزهایی که من یک کودک بود ......کودکی که درون چشمهایش فقط آب بود....... و زندگی زشتیهای خویش را بی حیاوار به رخش نکشیده بود....... خشم ... نفرت .... دروغ .... فریب .... شعار .... هیچکدام را نمی شناخت ...... من همون کودکیم را می خواهم .......

 

 

 

این  رو کسی برایم نوشته که  حس میکنم خیلی آشناست با احساس این روزهای  من!

ما بدهکاریم
  به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
    معذرت می خواهم چندم مرداد است
             و نگفتیم
                      چونکه مرداد
  گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

 

 

یاد یاران سفر کرده به خییر