سلام

 میدونم  منتظری که بخونی  هستی

 اما

این پست من فقط درد دله گلم

 

 

 

دردی که  یه کمی سنگینه  . اما نه به اندازه مرگ رضا

تو  خیابون هستم و بارون میزنه  اولش نم نم

بعد هم  تند میشهههههههههههههههههههه . دیگه وحشیانه میخورم توی صورتم

انگار میخواد چیزی بگه!

انگار میخواد بگه فروغ آروم باش

فروغ دم باش!

 

اما

واقعا نمیتونم . به بهونه بارون رفتم از خونه بیرون که بتونم با خودم خلوت کنم

بتونم حل کنم  که چرا اینحرفا رو شنیدم؟

همه محبتهای منو و بقیه رو  ندیده میگره

همه  ما آدمهای خودخواهی هستیم

اما . ... خودشون!

دیگه تحمل سیلی های بارون رو ندارم . اما  نوازشه در مقابل زخم زبون

 

میدونم که خدا هم سعی میکنه بیدارم  کنه .  اما منه احمق!

احمق نه. ساده هم نه . محتاط هم نه . نمیدونم . نمیدونم من چی هستم

من اصلا از حرف کسی ناراحت نمیشم و به دلم چیزی نمیگیرم .

شاید چنذ روز دیگه یادم بره که مامان رضا چه حرفایی بهم گفت!

اما اینجا مینویسم که یادم نره

(( دوست ندارم هیچکدومتون با بچه های من کاری داشته باشید ))

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آدما همینن ؟  واقها توی سختیها من دخترش بودم و از همه فامیل جدا بودم . و حالا من هم  با همون چوب بقیه    فلک شدم ....

 

 

 

 

 

 

 

اما

من میگم

نیکی کمکی نیست به امید تلافی  

 نیکی به کسی کن که به کار تو نیاید

 

 

 

 

 

 

 

از دیروز عصری  حالم . دگرگون شده . نه غمگینم . نه شادم

 

 

 

 

 

 

فردا 

سالگرد ازدواج منه !

تبریک و تسلیتش با  شما!

 

 

 

اما

 

 

یاد یاران سفر کرده بخیر