برای تو می نویسم.....
برای عزیزی که میراث عشق را از او به یادگار دارم.....
دیر زمانیست می خواهم برایت بنویسم....
میخواهم همه ی حسم را برای نوشتن به کار گیرم....
اما این حس جدیدی که وجودم را احاطه کرده رخصت نمی دهد با فراغ بال برایت بنویسم....
خود ،خوب میدانی چند روزیست بیش از پیش دل سپرده ی یارم......
هنگام نوشتن چشمان زیبا و نجیبت را به یاد میاورم و نوشتن را کنار میگذارم...
چرا که دوست دارم چهره ی زیبایت را در ذهن مجسم کنم و با خیالت تنها باشم....
آنقدر نگاهت کنم که شاید جبران این دوریها شود ...
که البته نمیشود......
و ای کاش بودی ...همیشه بودی که بهار زندگیم را در چشمان پر مهرت جستجو میکردم......
چند روزیست بهار را از چشمان تو طلب میکنم.....
من هم چون تو دست نوشته ات را می بینم ،میخوانم، می بویم 
باور کنی یا نه هنوز افسوس میخورم چرا هنگام خداحافظی آنقدر نگاهت نکردم که برای یک دوره دوری دیگر شاید توشه ای باشد.....
چرا آنقدر نگاهت را نبلعیدم که هنوز تشنه ی عکسهایت هستم.....
گمان میبردم شیرین زمانی که ببینمت این التهاب درونیم فروکش میکند......
اما دلی که به امانت به دستم سپرده بودی با دیدن نیمه ی گمشده ی خود بیش از پیش شعله ور شد....
حق هم داشت.... از تو دور بوده است...و دست کم من خوب می فهمم دردش را...درد دوری از......
باور کنی یا نه...باور نمیکنم حس کردن هرم نفسهات رو....و شاید ایثار تن سوز نجیب دستهات رو......
اما یک چیز را دیگر خوب باور دارم...
بدون هیچ تردید و هیچ شکی .....دوستت دارم.......
ای فر و شکوه همه ی شادی هایم......

دلت تنگ است میدانم ،
قلبت شکسته است می دانم ،
زندگی
برایت عذاب است میدانم ،
دوری برایت سخت است میدانم … اما

برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم
گریه نکن که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند ،
گریه
نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد …
آرام باش عزیزم ،

دوای درد تو گریه نیست!
بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ،
 با گریه خودت را آرام نکن...!
با تنهایی باش اما اشک نریز ،
درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که
تنهایی!
گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام میکند .!
گریه نکن چون گریه تو را
به فراسوی دلتنگی ها میکشاند !
گریه نکن که چشمهایم طاقت این
را ندارند که آن اشکهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت ببینند ،
و دستهایم طاقت این را ندارند که اشکهای چشمهایت را از

گونه هایت پاک کنند .!
گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته می شوم
!
گریه نکن ،
چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببین
!
حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از اشک ریختن

خیس و خسته شود؟
ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم ،
اگر من تمام وجودت می
باشم
،اگر مرا دوست میداری و عاشق منی ،
تنها یک چیز از تو
میخواهم که دوست دارم به آن عمل کنی و آن این است که دیگر
نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند!
زندگی ارزش این همه اشک
ریختن را ندارد ،
آن اشکهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت
نگه دار ،
بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند …
عزیزم گریه نکن

چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد ! وقتی اشکهایت را
میبینم غم و غصه به سراغم می آید!
وقتی اشکهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید
!
وقتی اشکهایت را میبینم ، از زندگی ام خسته می شوم!
وقتی
اشک میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند ،
بغض
آسمان گرفته می شود ،
هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق
خسته از پرواز !
گریه نکن عزیزم… آرام باش عزیزم،
بگذار این اشکهای گذشته را از
گونه های نازنینت پاک کنم ، دستهایت رادر دستان من بگذار عزیزم،
سرت را بر روی شانه هایم بگذار عزیزم و درد و دلهایت را در گوشم زمزمه کن عزیزم …
من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم
!
با گریه خودت را خالی نکن عزیزم چون بغض گلویم را می گیرد ،
با
گفتن درددلت به من خودت را خالی کن تا دل من نیز خالی شود!
میدانم وقتی این متن مرا میخوانی اشک از چشمانت سرازیر می
شود
آری
پس برای آخرین بار نیز گریه کن
چون این درد دلی بود که
من نیز با چشمان خیس نوشتم