یه چیزی  چند روزه که توی ذهنم میچرخه برای نوشتنش .

این . چند ماهی که فریان شروع کرده به مدرسه رفتن . مجبورم روزی دو بار از خونه برم بیرون .

صبح و عصر

یه تمرینی هست برای بیرون رفتن از خونه و دیدن اطرافم . و  همینطور یه جور ورزشه برام . اینجوری میگن .من که چیزی   از لاغری نفهمیدم .

بگدریم

خیلی وقتها به آدمها و خونه های اطرافم و گلها و سبزه ها دقت میکنم و میبینم که چطور توی یه سال عوض میشن . یه درختی دارم نزدیک مدرسه فریان که  هر سه ماه یه عکس ازش میگیرم تا گذشت زمان رو  حس کنم و تغییر و تحولش رو اما

بیخبر بودم از نزدیکتر خودم . همسایه خودم

چنذ ماه پیش موقع عصر که به خونه برمیگذشتت . دیدم دم در خونه ای که همسایه ما بود چرا صدای بلند میاد ( غیر عادی ) کمی که جلو تر رفتیم دیدم که پیر مرد همسایه با دو تا از نوه های دخترش دعواش شده . خیلی تعجب آور بود برام چون همیشه میدیم این پیر مرد چه قدر میره خرید و با اون هیکل نحیف  شیر و نون خونه رو  تامین میکنه و الان میدیم که نوه هاش چطور به طور  بی حیایی توی رو ش وایساده بودن . از کنارشون که رد میشدیم شنیدم که میگفتن حرفای از این قرار ککه چرا  توی خونه خرگوش نگه میدارید . و من دوست ندارم ( بابا برگ به نوه ها میگفت )

و میدیدم که نوه ها . خرگوشخا توی دستش بود و به  پدربزرگ فحش میدادن  و در همون حال  هم تیکه سنگی  برداشتن از زمین و زدن به  پنجره  پیرمرد و شیشه بزرگشو شکستن ( شیشه خیلی گرونه اینجا ) دیگه به خونه رسیدیم و  بر خلاف ایران که همه میانجی میشن اینجا هیچ کسی نگفت . کی چیکار میکنه ....

قردا صبح که رفتم مدرسه با فریان دیدم . پیر مرد مثل همیشه روی صندلیش نشسته و داره  تلوزیون میبینه و  غرق تماشای تی وی هست . ( اخبار) و دیگه ندیدم از روی صندلش جایی بره ...

هر روز صبح و عصر کارش همین بود .

تا . چند روز پیش

دیدم . مردی که به ظاهر پسر بزرگش بود  داره خونشو جا به جا میکنه .

اره پیر مرد همسایه من دیگه کاناپشو گذاشت پشت در و تختی گذاشت  جلوی تی وی و روی تی وی یه ساعت  که شماره هاش خیلی بزرگ هست روش .

پیر مرد همسایه دیگه انگیزه خودشو توی زندگیش  از اون دعوا به بعد از دست داد . و هر روز داره  با اون ساعت دقیقه های آخر رو میشماره . قبلا سگی داشت ( پاپی) که برای گردش اونو بیرون میبرد که دخترها  اون رو هم بردن و پیر مرد ما رو تنها تر کردن .

و من مطمعنم این تنهایی این مرد زودتر اون رو میکشه و یه روز به جای این کاناپه  تختش رو پشت در میبینیم که   گذاشتن .

به قول بچه ها  پ.ن  -------دلم میگیره وقتی میبینم بعضی از دوستامون توی ایران  با ابن همه دوست و آشنا دورو برشون باز هموقتی وبلاگاشونو میخونم و  و باهاشون حرف میزنم دم از تنهایی میزنن و  افسردگی و این حرفا میزنن . اینها همه نتیجه اینه که ما هر روز از خدا دور تر میشیم و احساس پوچی بیشتر  میکنیم .

خودم رو هم میگم

حدود ۴ سالی من هم از خدای خودم دور شدم و خدا میدونه این سالها هر روز بدتر از روز قبل بودم . اما الان حس میکنم  خیلی بیشتر با خدا حرف بزنم و  بهش بگم کمکم کن . بهش بگم دلمو شاد کن .

تو هم بگو . چند لحظه چشماتو ببند و از ته دلت با خدای خودت به زبون خودت حرف بزن  نتیجه میگیری .من گرفتم و خوشحالم از حالی که الان  دارم .  بعد از مرگ رضا  من جرقه ای توی زندگیم زده شد اولش احساس پوچی عجیبی منو خفه میکرد و به خاطر ایمان ضعیفم بود که بی طاقت شده بودم . زندگی نمیکردم . فقط مردگی بود  . همین .

دلخوش دلداری کسی نبودم . فقط دلم میخواست بدونم چراااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

غافل از اینکه  این چراها  جوابش توی دل خودمه .

انگیزه من توی زندگیم از دستم رفته بود و ساعتهای زندگیم با کندی و  حس بدی میگذشت . توی زندگی خانوادگی هر روز بیشتر از دیروز مشکل .  همه و همه چیز به هم ریخته بود و عداب آور . چرا؟چون راه اشتباه داشتم . فکر میکردم با چت کردن  خودمو فراموش میکنم ...فکر میکردم با خابیدن همه چیزو فرامو ش میکنم . فکر میکردم با گریه کردن خودمو سبک میکنم . فکر میکردم با انزوا به خدا نزدیک میشم . رو به سوی همه دعا و جادو جمبل آوردم که به  روح و ارواح نزدیک بشم . همه کار کردم و باز هم دل خوشی توی زندگی نداشتم  . چون همه چیز داشتم و خدا رو نداشتم . به قول معروف یه جورایی با خدای خودم قهر کرده بودم .اما افسردگی و تشنج  اعصاب  از من زنی بد اخلاق و زودرنج و عصبی و  کج خلق و ( فحش هم میدادم کمی) ساخته بود . انگیزه نداشتم و همش از تنهایی و  تنهایی نوشتم و از این کلمات استقبال کردم ....

اما

الان  دیگه میدونم . دنیای امروز ما کلمات و آرزوهای دیروز ما هستن . مشکلات من توی  زندگی سرجاشونه اما . از خدا تحمل خواستم  برای حلشون و بهم داد

رفتار همسرم عوض نشده اما از خدا صبر خواستم که بتونم بسازمش و بهم داد .

از خدای خودم دور شده بودم . ازش خواستم کمکم کنه که بیشتر بشناسمش و کمک کرد

دیدمو عوض کردم و  به خیلی چیزها دست پیدا کردم . فقط فکرمو عوض کردم و به اینچیزهایی که دارم دلبستم.

باور کردم که همسر من همینه .. حق ندارم جدا بشم چون بچه دارم . پس با کمک خدا   اخلاقشو  تحمل میکنم .

قبول کردم که من باید توی لندن بمونم و به ایران فکر نکنم . و دیگه کلاسمو بعد از ٨ سال شرو کردم خیلی  دیر شرو کردم .اما خوشحالم که دیرتر نشد ...

دیگه  قبول کردم که باید بپذیرم انچه را که نمیتونم عوض کنم ....

دوستای خوبی دارم ... اولیش هستی گلم ...  اگه بخوام اسماشونو بگم میشه یه طومار . اما فقط هستی  رو نوشتم که دلگیر نشه آخه دلش خیلی نازکه و  زود میرنجه . پروانه هم خیلی خواهری کرده برام /. مامان هستی هم مادر خوبی هست برام و فاخته عزیز هم داداشی خودم . بابا عظیمی هم . بابایی همه و از جمله خودم . همینها شده انگیزه برای من !

خیلی دوست دارم از این چند خطی که به عنوان خاطرات از خودم نوشتم تو هم درس بگیریو اینقدر از تنهاییو انزوا ننویسی .  اونهایی که خواننده وبلاگ من توی این سالها بودن میدونن که  آخر همه بدبختیها و افسرگیها هستم . اما

با انتخاب دوستای خوب . خوردن داروهام و خداشناسی بهتر تونستم خودمو مداوا کنم .

من نمیدونم چرا بعضی از ما از دکتر روانکاو فرار میکنیم؟