بدان که بی قلب نخواهم رفت . با عشق تو با کس دیگر زندگی نخواهم کرد.

 

دوست دارم آن هیچ کسی باشم که نامه هایت را برایش می نویسی و ای کاش آن هیچ کس اجازه خواندن نامه هایت را داشته باشد .

 

تو به من آموختی که عشق با عشقبازی متفاوت است . عشق دست خود آدم نیست . بی خبر و بی اراده می آید . اما عشقبازی دست خود آدم است من از آنچه دست ساز آدمی است بدم می آید . عشق مرا چنان بزرگوار کرده که نمی توانم راضی باشم ، مثل دیگران در بستر معشوقم بخوابم .

 

من و عشقم یک وجودیم . ما در هم می خوابیم . دلم برای آنهایی می سوزد که پایبند عشق‌هایی هستند که با عشقبازی اثبات می شود . من عشق را یافته ام ، معشوق بهانه است .

 

زین پس به یاد او به خواب می روم ، خواب او را می بینم و با یاد او از خواب بر می خیزم . نه من، که دو گلدان این اتاق ، به یاد او گل خواهند داد .

 

و یاس های سفید بوی او را در فضا منتشر می کنند . نور روشنی او را گسترش خواهد داد . و سکوت سنگین این اتاق ، سکوت او را فریاد می کند .

 

رفت و نمی دانست که بی او ، برای بوییدن یک گل ، برای خواندن یک شعر ، برای شنیدن یک آواز  چقدر تنها ماندم