روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کردو مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

 روزی که کمترین سرودبوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست.

 روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندندقفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.

روزی که تو بیایی ،

 برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

 روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم... و من آنروز را انتظار می کشم

حتی روزیکه دیگر نباشم

بیاااااااااااااا مسافرمممممممممممممممم .منتظرم

 

 

 

یک روز می بوسمت !
فوقش خدا مرا می برد جهنم !
فوقش می شوم ابلیس !
آنوقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ،
جهنمی می شوی !
جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج هر روز می بوسمت !
وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !
یک روز می بوسمت ! پنهان کردن هم ندارد .
مثل خنده های تو نیست که مخفی شان می کنی ،
یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود ،
مثل نجابت چشمهای تو است ،
وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند .
عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود ... .
یک روز می بوسمت !
یکی از همین روزهایی که می خندانمت ،
یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم :
می بوسمت !
و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ،
یک روز می بوسمت !
یک روز که باران می بارد ،
یک روز که چترمان دو نفره شده ،
یک روز که همه جا حسابی خیس است ،
یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،
آرام تر از هر چه تصورش را کنی ،
آهسته ، می بوسمت ... .
یک روز می بوسمت !
هر چه پیش آید خوش آید !
حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !