یکشنبه ٣ صبح خواب آرزو ( دختر عموم . همسن خودم بود ) رو دیدم که کنارمه چون شبو با گریه براش خوابیده بودم و از خدا میخواستم کمکش کنه که از کما بیرون بیاد .

وقتی صداش زدم که چشمام بود و ناخودآگاه رفتم سراغ موبایلم . و دیدم عمو برام نوشته که آرزو از دنیامون رفت! ساعت ٨:٣٠ هم میریم بیمارستان که ......

هنوز گیجم . هنوز نمیدونم چرا؟ عمو گفته بود که سرد درد شدید گرفته و بردنش بیمارستان و بعد هم رفته توی کما ...

من ۵ ساله هیچ کسی از فامیلمو ندیدنم . اما قبلش  قبل از سال ٨۴ خیلی خاطرات با  آرزو داشتیم ... وقتی ایران میرفتم میامد همیشه و فریانو خیلی دوست داشت ... میخوام بگم خدا رحمت کنه نمیتونننننننننننننننم . فکر میکردم بعد از زضا من برم از فامیل اما ... برای اولین بار حسادت همه وجودمو گرفته! چرا آرزو؟ آرزو که همیشه خوشبخت بود با بابا  و مامانی که نمیزاشتن آب توی دلش تکون بخوره. خوش به حال آرزو که رفتو . خونه ابدیش خوابید!   نمیدونم چرا فقط مات شدم  . نه میتونم کاری کنم نه حرف بزنم نه گریه کنم! عجیبه نه؟ از خودم حالم به هم میخوره شاید سنگ شدم . شاید ....

حالا دیگه رضا هم تنها نیست!

دست خدا به همراهت آرزو ...