شب..... شب... شب...
چه بی صدا شروع ميشه و چه پرسکوت به آخر ميرسه ولی....
ولی توی همين سکوتش، غوغايی رو در وجود من به پا ميکنه...
زخمهای دوری تورو بيشتر از تمام لحظه ها تازه ميکنه... بعضی وقتا
با خدا ميگم.... چرا شبها هميشه هستند؟؟؟؟ چرا يه بار نميشه که
شب نرسه؟ چی ميشه اگه هميشه روز باشه؟ تا منم کمتر به خاطرت
گريه کنم... تا کمتر ياد عشقمون، آزارم بده... تا کمتر بهونه وجودتو بگيرم...
کودک قلبم در گهواره ميگريد... عشق پاکت... تنها غذايش بود... رفتی و قلبم
در حال مردن است....