ياد تو در دله من طوفان بپا ميکنه

کاش در اين قفس بسته تنگ.گل ازادی من ميخنديد

        ان کبوتر که لب بام نشست. کاش احساس مرا ميفهميد

بار ديگر با قلبی پريشان و با ديدگانی نگران اشک همچون قطرات باران با چشمی مملو از مرواريد قلطان . از عمق همراهان و بوستان و گلستان و عزيزان در عمق شعر و ادب در لابلای زيباترين اثار ادبی جهان و در پهنه نيلگون اسمان مينگرم و می انديشم ..... اما . جمله ای يا کلمه ای برای وصف تو پيدا نميکنم. پس طبق عادت ديرينه ام قلبم را ميشکافم . و از درونش قطره خونی با نام سلام دوست من ... تقديم تو ميکنم

برگ سبزيست تحفه درويش