چشم مهربانش را

زانوان کم توانش را

و اسم زيبايش را.....

                               او رفت.....................

و من نميدانستم که زنگ آوايش را هرگز نخواهم شنيد

قلب حساسش ديگر نخواهد تپيد

و ما چگونه بوديم که ندانستيم

مغز او در کدامين ماتم کده ايستاد

و قلب گرمش در کدامين لحظه

از تپش افتادو قنديل زد

                                خدای من او هم رفت

تو بگو.....

چگونه آن کلام پر توان را

آن دل پر احساس را

آن چشم پر اميد را

به خاک بسپاريم

هنوز بوی عطر تنش

در سرسرای جانمان جاريست

هنوز رد احساس گرمش

به روی گونه هامان ميسوزد

آن لحظه که خبر آوردند

او ديگر نمی آيد

او به پروازی. به بلندی پرواز مرگ رفته است

مهاجر ما برای ابد هجرت کرده است

و ما هيچ وقت ۲۳ ارديبهشت را فراموش نمی کنيم

ما هيچ وقت اين ماه شوم را روزی بهترين ماه خدا بود برايم را فراموش نميکنيم

ای خدا

به کدامين گناه ؟

به کدامين مجازات؟

راضی هستيم به رضای خدا

برای شادی روح همه به پرواز رفتگانمان صلواتی ميفرستيم