سلام .

قبل از هر چيزی ميخوام تولد نسيم جونمو تبريک بگم که ۸ مهر ميباشدو من به پيشواز رفتم ........خواهری تولدت رو تبريک ميگم و اميدوارم ساليان دراز در جوار خواهر خوب و مهربانی همچون من بمونی.......

تولدت مبارک و ميدوستيمت . هممون . مخصوصا فريان

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

پيکر تراش پيرم و با تيشه خــــــــــــــــــــــــــــيال

يک شب ترا ز مرمر شعر آفـــــــــــــــــــــــريده ام

تا در نگين چشم تو نقش هوس نـــــهم

ناز هزار چشم سيه را خريــــــــــــده ام

بر قامتت که وسوسه شستشو در اوســـــــــت

پاشيده ام شراب کف آلود مــــــــــــــــــــــــاه را

تا از گزند چشم بدت ايمنی دهــم

دزديده امز چشم حسودان نگاه را

تا پيچ و تاب قد ترا دلنشين کنـــــــــــــــــــــــــم

دست از سر نياز بهر سو گشـــــــــــــــــــوده ام

از هر کسی. تراش تنی وام گرفته ام

از هر قدی . کرشمه رقصی ربوده ام

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد

در پيش پای خويش بخاکم فکنده ای

مست از می غروری و دور از غم منــــــــــی

گويی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای

هشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدار!

هشدار !زانکه در پس اين پرده نيـــاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

يک شب که خشم عشق تو ديوانه ام کنــــــــــــــــــد

بينند سايه ها که تـــــــــــــــــــــــــرا هم شکسته ام

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

تا حالا شده مثل ديوانه ها توی خيابون راه بری و با خودت حرف بزنی؟تا حالا شده اينقدر حس تنهايی بهت دست بده که از همه چيز خسته باشی؟من دوستی رو ميشناسم که خيلی تازگيها احساس بدی پيدا کرده ...اصلا نه خواب درستی داره و نه توی بيداری مثل آدما زندگی ميکنه .......تا بهش حرف ميزنن فقط دوست داره اشک بريزه و با اشک جواب همه بی محبتيهارو بده ....۵ سال پيش که ازدواج کرد همه غمش اين بود که بتونه همسر خوبی برای همسرش و در آينده مادری خوب برای فرزندش باشه . ولی الان . .........وقتی پای درد و دلش ميشينم داغون ميشم . خيلی تنهاست . توی اين شهر غريب خيلی تنهاست . نه دوستی . نه ياری . نه همدمی .. بيشتر اوقات دلش ميخواد تنها باشه ولی نميشه ........از ۵ سال پيش تا حالا که ازدواج کرده . همسرش هميشه و هميشه بهش گفته که دوسش نداره ......فقط تحملش ميکنه ...بهش ميگه که دلم برات ميسوزه که نگهت داشتم ....بارها و بارها اين دوستم ميخواسته خودشو از بين ببيره ولی رسالت مادرانش اجازه بهش نميده . خيلی هم بدبخته . نميتونه جدا بشه و  برگرده به شهر خودش ...چون الان توی زندگی دومش هست و به قول معروف نه راه پس داره نه راه پيش..........وقتی به حرفاش گوش ميدم ميبينم خيلی سخته که آدم حس کنه توی يه عالمه آدم تنها باشه واز همه بدتر شوهرش هم باهاش نباشه . واقعا گناه اين زن بدبخت چيه؟شوهرش يه روز ميگه براش ميميره و روز بعد ميگه کی ميشه تو بميری من يه همسر ديگه بگيرم ........  با چشمهايی پر از اشک به حرفای اين زن گوش دادم و مثل الان که اشک نميزاره کيبرد رو ببينمم . اون لحظه هم پرده اشک نميزاشت چشمای خستشو که با چه ذوق و شوققی ميخواسته يه آشيون گرم و راحت داشته باشه و الا ن اينقدر تو سر خور شده که شوهرش دايم توی گوشش بخونه که من تو رو نميخواستم . تو به من تحميل شدی .من تو رو نميخواستم . .همسر مورد علاقه من تو نبودی.من تو رو نميخواستم دلم برات سوخت ....... ووووووووو .............................................واقعا چطوريه وقتی اوايل زندگی اينقدر شور و عشق بين همه ما تيکه و پاره ميشه . پس يه دفه چی ميشه که همه چيز تموم ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اين شده فکر روز و شب من ..اين شده غصه من . و نميدونم جوابشو از کی بپرسم؟گناه اين زن و امثال اين زن چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

ببخشيد که ناراحت کردم ولی دوست دارم تو يه جواب قشنگ بهم بدی   و بگی واقعا راه اين زن چيه؟از علی هم خيلی ممنونم به خاطر اين قالب قشنگی که برايم درست کرده ..مرسی علی جان و دستت درد نکنه