این خدایی که تو نمی پرستی ....

کوهنورد
داستان درمورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالهاآماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مردهیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد . درحال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود ودر این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن نا گهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟ ـــــای خدا نجاتم بده! ــــواقعا باورداری که من می توانم تو را نجات دهم؟ ــــالبته که باور دارم ــــاگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیداکردند بدنش از یک طناب آویزان بودو با دست هایش محکم طناب را گرفته بود.... و اوفقط یک متر از زمین فاصله داشت

/ 12 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید(HRC)

سلا آبجی دیگه نیمدی پیشما چرا ازم ناراحتی[گل]

غفارصالحی

سلام دوست عزیز زیبا بود شاد وسربلند باشید منتظرت هستم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

هستی

سلام چه زیباست زندگی را به قمار نهادن و چه پند آموز است گاهی امیدوارانه بردن و گاهی ناکامانه باختن اما : خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

کوچو

[گل] ای کاش روزهایم بهترین بود ولی باید صبر کنم سلام چطوری ! خوبی ! چقدر من بی معرفت شدم ! این پستت رو نتونستم بخونم مشکل داره ها بلاگت !

دریا (Gh-Daryabari)

سلام احوالت چطوره؟ با زندگي چه مي‌كني؟ راستي اين متنا رو از كجا مياري ! خيلي خيلي عالي هستند و جاي تبريك دارن. به پشتكارت و اين همه سال بلاگ‌نويسي. شايسته احترامي و هميشه دوست داشتني. راستي دارم برات يه قالب آماده مي‌كنم. به زودي ارسال مي‌شه. اميدوارم لايق آبجي عزيزم باشه. باز هم مي گم... كارت حرف نداره. موفق باشي. اينم جالبه: كه يه آدمي تو يه جزيره گير مي‌افته. و آدم‌خوارها به سمتش حمله مي‌كنن. مي‌گه خدايا كمكم كن بدبخت شدم. يه ندا از آسمون مي‌گه بنده من هنوز بدبخت نشدي. او سنگ رو وردار و بزن رو سر رئيس قبيله‌شون. اينكارو مي‌كنه و آدم‌خوارا از قبل عصباني‌تر دنبالش مي‌كنن. يه ندا از آسمون مي‌ياد و مي‌گه: بنده‌من، حالا بدبخت شدي.[شوخی][خداحافظ]

ماردین

اپم منتظرتم حتما بیا به وبلاگم حتما بیا منتظرتم ماردین یاد داشتهای دل ………………..? …………………*………………... ?...…………**…………..? ..**……….*….*……..**آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ….*..*…..*…..*….*..* ……*…..*……….*.....* ……************………. ……..*..lovel…* …..*..lovelovelo…* …*..lovelovelove….* ..*.lovelovelovelove…*…………….*….* .*..lovelovelovelovelo…*………*..lovel….* *..lovelovelovelovelove…*….*…lovelovelo.* *.. lovelovelovelovelove…*….*…lovelovelo.* .*..lovelovelovelovelove…*..*…lovelovelo…*آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ..*…lovelovelovelovelove..*…lovelovelo…* …*….lovelovelolovelovelovelovelovelo…* …..*….lovelovelovelovelovelovelov…* ……..*….lovelovelovelovelovelo…* ………..*….lovelovelovelove…* ……………*…lovelovelo….*آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ………………*..lovelo آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

مامانی هستی (سایه صبور)

سلام عزيزم با اينكه قبلا" اين داستان رو چندين بار خونده بودم بازهم تكرارش برام جالب توجه بود برقرار باشي عزيزكم . ياحق

افشین

سلام.متن بسیار زیبایی بود واقعا عجیبه که خدا چقدر زیاد ما انسانها رو دوست داره و ما در خودمان گم شدیم و سر مونو کردیم لای برفا و از هیچی خبر نداریم.امیدوارم گه این مطلب شما در زندگی من تاثیر بذاره.با اجازه شما این مطلب رو توی وب خودمون هم گذاشتم اگه افتخار بدین یه سری به وبلاگ من و دوستم حامد بزنید با تشکر ....افشین