روزگار داره خیلی بد میگذره

میام و باز مینویسم

فعلا کمی مشکلات هست

منو ببخشید اگه جواب کامنت ندادم . وقت نشده

باز هم شرمنده

/ 26 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zahra

[خداحافظ][قهر]

محمود

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد وقتی از پنجره میبینم حوری - دختر بالغ همسایه - پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند. چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت. و شبی از شبها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟ باید امشب بروم... باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد،بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند... سهراب سپهری [گل][گل][گل][گل][گل]

احمد

سلام خوبی [گل] ممنون که به من سرزدی خوشحال شدم زیباست مثل همیشه موفق باشی See u[گل][گل][گل]

ماردین

سلام سلام سلام سلام ماردینم امروز اپ کردم زود بیا ببین راستی پست اولمو خوب بخون سوالمو جدیدمو جواب بده و یه چیز دیگه من سه شنبه اینده جوابتو میدم تو وبلاگ همراه اسم وبلاگت در پست اول دوست دارم فعلا بای منتظرم ها بیای زود[قلب][لبخند][بوسه][گل]

راز

وعده ها دادم به دل شرمنده باعث روزگار بینوا دل گشته دیگر بادروغم سازگار وبلاگ بسیار بسیار زیبایی داری عزیز به من هم سر بزن.raz

غفارصالحی

سلام دوست خوبم چی حال دارین امید از مشکلات دورباشید از خداوند برای تان سلامتی می خواهم خدا نگهدار تان منتظر حضور شما هستم این بار یک سوال کردیم تحت نام چرا؟[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][خداحافظ]

بابا عظیمی

داشتم تو لینکهات نگاه میکردم دیدم بالای لینک من که گذاشتی لینک یکی از دوستان خوب هست به نام فاخته و بعد یهو انو این جوری خوندم چون اسم من زیرش بود فاتحه بابا عظیمی[گریه][گریه] خب اینم میشه دیگه یه اشتباه لپی و اشتباه از بی سوادی نمیشه کارش کرد[گل]

بابا عظیمی

البته منظورم بی سوادی خودمه بد تعبیرش نکنی...اخ که این قالب وبلاگت چه ناز ناز شده...دقیقا مثل فریان نازم[گل]

رضا

سلام می دونی که بعضی از گلها در فصل خاصی می رویند و لی تو گلی هستی که همیشه بهاری اما چه حیف که به باران و یه باد پژمرده میشی. مراقب خودت باش . به نظرم یه چیزی کم داری و اونم همون چیزیه که من و "ن" بهش رسیدیم و نگاهمون عوض شد.چقدر دلم برای بابا عظیمی می سوزه که می خواهد با چنگ و دندان دخترش را حفظ کنه. به خاط این بابای مهربون هم که شده یک کم دست از غصه خوردن بردار. بخند بخند جان رضا بخند حالا شد. بابا عظیمی دبدی خندوندمش. یک هیچ به نفع یه دوست قدیمی [گل]